N i L u F a R i N

بالهای عشق

''بالهای عشق''

به بالهايي نيازمنديم‌،
بالهاي عشق و نه بالهاي عقل‌
عقل به پايين مي‌كشدت‌...
قائم به قانون جاذبه است‌!
عشق سوي ستارگان مي‌بردت‌...
عرفان را در تو جاري مي‌سازد و
آنگاه مي‌يابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است...

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 21:38  توسط نيلوفر  | 

!!!!!!!

 
اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
                      
( دکتر علي شريعتي )
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:33  توسط نيلوفر  | 

دوست داشتن...

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:12  توسط نيلوفر  | 

دوستت دارم...

 

«دوستت دارم » را

من دلاویز ترین شعر جهان میخدانم

دامنی پر کن از این گل

 که دهی هدیه به خلق

که بری خانه ی دشمن

که نشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:50  توسط نيلوفر  | 

زندگي چيست؟!

زندگی چیست ؟
 اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟
اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟
 اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟
اگر زندگی است چرا می میریم ؟
اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟
 اگه عشق نیست چرا عاشقیم...
 
‹‹دکتر شریعتی››
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:40  توسط نيلوفر  | 

زندگی..

 

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد...

زندگی یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک به جا می ماند

زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی است

و

دلم می خواهد قدر این خاطره را در یابیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:22  توسط نيلوفر  | 

گل زیبا

گل زیبا به پروانه آسمانی گفت:«فرار نکن! ببین سرنوشت ما چقدر با هم فرق دارد! من در جای خود می مانم و تو می روی .نگاه کن ما چقدر به هم علاقه داریم! ما دور از آدم ها زندگی می کنیم آنقدر به هم شباهت داریم که مردم میگویند هر دو ما گل هستیم ولی افسوس که تو آزادی و من اسیر زمین هستم . چه سرنوشت وحشتناکی !

چقدر دوست داشتم می توانستم پرواز تو را در آسمان ها با نفس خود عطر آگین کنم ولی تو دور از من از میان گلهای دیگر عبور می کنی و من باید در جای خود بایستم و چرخیدن سایه ام را زیر پاهایم تماشا کنم

تو می گریزی و باز می گردی و عاقبت به جای دیگری می روی تا بهتر بدرخشی و برای همین است که هر روز صبح تو مرا گریان میبینی

آه !برای اینکه عشق ما پایدار بماند، ای پادشاه من یا تو هم مثل من ریشه بگیر یا مرا هم مثل خودت بال ده. . . . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 8:4  توسط نيلوفر  | 

همیشه بخشنده باش مثل طبیعت!!!

بخشش

 

بخشش را از باران و خورشید بیاموز که بر همه یکسان می بارند و می تابند .

 

مانند آسمان بخشنده و مانند زمین افتاده باش . رمز زندگی همین است .

 

در زندگی باران نباش که با منت به شیشه ها بکوبی بلکه ابر باش تا منتظر بارانت باشند .

 

بخشندگی را از گل بیاموز . زیرا حتی ته کفشی را که لگد مالش می کند ، خوشبو می کند .

 

دیندار واقعی هرگز نمی تواند نبخشد .

 

کسانی که می بخشند ، ژرف ترین لذت ها را تجربه می کنند .

 

هر وقت کسی دل تو را شکست ، انتقام تو این است که او را ببخشی . زیرا آن شخص تا آخر عمر شرمنده ی تو خواهد بود .

 

اگر از کسی اشتباهی سر زد اما معذرت خواهی کرد ، سخت نگیر و ببخش .

 

بخشش آن نیست که چیزی به من بدهی که من بیشتر به آن نیاز دارم بلکه آن است که چیزی را به من ببخشی که خودت بیشتر از من نیاز داری .

 

بهترین انتقام ، فراموشی و بخشش است .

 

دلیل این که نمی توانی کسی را ببخشی ، این نیست که گناه او بزرگ است . این است که تو دل کوچکی داری .

 

آن که می بخشد ، خداوند او را می بخشاید .

 

دیگران را ببخش . نه به خاطر این که آن ها سزاوار بخشش هستند ، بلکه به خاطر این که تو سزاوار آرامش هستی .

 

با بخشش ، رنجش را پاک کنیم .

 

در بخشش همانند باران باش که در ترنمش ، علف هرز و گل سرخ ، یکی است .

 

حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند . زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:36  توسط نيلوفر  | 

لبخند بزن...

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:3  توسط نيلوفر  | 

نوشته روی دیوار...

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:28  توسط نيلوفر  |