N i L u F a R i N
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست... «دوستت دارم » را من دلاویز ترین شعر جهان میخدانم دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمن که نشانی بر دوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست... زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد... زندگی یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک به جا می ماند زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی است و دلم می خواهد قدر این خاطره را در یابیم... گل زیبا به پروانه آسمانی گفت:«فرار نکن! ببین سرنوشت ما چقدر با هم فرق دارد! من در جای خود می مانم و تو می روی .نگاه کن ما چقدر به هم علاقه داریم! ما دور از آدم ها زندگی می کنیم آنقدر به هم شباهت داریم که مردم میگویند هر دو ما گل هستیم ولی افسوس که تو آزادی و من اسیر زمین هستم . چه سرنوشت وحشتناکی ! چقدر دوست داشتم می توانستم پرواز تو را در آسمان ها با نفس خود عطر آگین کنم ولی تو دور از من از میان گلهای دیگر عبور می کنی و من باید در جای خود بایستم و چرخیدن سایه ام را زیر پاهایم تماشا کنم تو می گریزی و باز می گردی و عاقبت به جای دیگری می روی تا بهتر بدرخشی و برای همین است که هر روز صبح تو مرا گریان میبینی آه !برای اینکه عشق ما پایدار بماند، ای پادشاه من یا تو هم مثل من ریشه بگیر یا مرا هم مثل خودت بال ده. . . . . . بخشش بخشش را از باران و خورشید بیاموز که بر همه یکسان می بارند و می تابند . مانند آسمان بخشنده و مانند زمین افتاده باش . رمز زندگی همین است . در زندگی باران نباش که با منت به شیشه ها بکوبی بلکه ابر باش تا منتظر بارانت باشند . بخشندگی را از گل بیاموز . زیرا حتی ته کفشی را که لگد مالش می کند ، خوشبو می کند . دیندار واقعی هرگز نمی تواند نبخشد . کسانی که می بخشند ، ژرف ترین لذت ها را تجربه می کنند . هر وقت کسی دل تو را شکست ، انتقام تو این است که او را ببخشی . زیرا آن شخص تا آخر عمر شرمنده ی تو خواهد بود . اگر از کسی اشتباهی سر زد اما معذرت خواهی کرد ، سخت نگیر و ببخش . بخشش آن نیست که چیزی به من بدهی که من بیشتر به آن نیاز دارم بلکه آن است که چیزی را به من ببخشی که خودت بیشتر از من نیاز داری . بهترین انتقام ، فراموشی و بخشش است . دلیل این که نمی توانی کسی را ببخشی ، این نیست که گناه او بزرگ است . این است که تو دل کوچکی داری . آن که می بخشد ، خداوند او را می بخشاید . دیگران را ببخش . نه به خاطر این که آن ها سزاوار بخشش هستند ، بلکه به خاطر این که تو سزاوار آرامش هستی . با بخشش ، رنجش را پاک کنیم . در بخشش همانند باران باش که در ترنمش ، علف هرز و گل سرخ ، یکی است . حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند . زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند . مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! گفتـــــــــگو بــــــا خـــــــدا خداوند دستهاي مرا در دست گرفت![]()
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم
خدا گفت:
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟
گفتم اگر وقت داشته باشيد
خدا لبخند زد !
وقت من ابدي است
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي ؟
پرسیدم:چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند ؟
خدا پاسخ داد :
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد
حسرت دوران کودکي را مي خورند
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند
و بعد
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند
اينکه با نگراني نسبت به آينده
زمان حال را فراموش مي کنند
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند
نه در آينده
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ? نخواهند مرد
و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند
و مدتي هر دو ساکت مانديم
بعد پرسيدم
به عنوان خالق انسانها
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟
خداوند با لبخند پاسخ داد :
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد
اما مي توان محبوب ديگران شد
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند
اما آن را متفاوت ببينند
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند
و ياد بگيرند که من اينجا هستم
برای هميشه...

